تبليغاتX
زن اول
من بهاره یک زن !

گاهی اوقات فکر میکنی خدا دوستت نداره نمیخواد آرامشت رو ببینه انگار از اشک ریختن تو لذت میبره با خودت میگی چرا تا میخوام بخندم و از زندگی لذت ببرم همه چی دست به دست هم میدن تا بهت ثابت کنن خنده هیچ وقت دووم نداره ... این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیافته و برای خیلی ها شاید افتاده باشه ، اتفاقی که هیچ وقت بهش فکر نمیکنی شایدم دوست نداری حتی بهش فکر کنی اما این جزء قوانینه! قانونی که خیلی تلخه اما باید قبولش کنی ، باید باهاش کنار بیای ... شاید اگه قبل از اینکه سرت بیاد بهش فکر کنی راحت تر باهاش کنار بیای ، نبودش رو راحت تر قبول کنی حس نکردنش رو نداشتنش رو راحت تر قبول کنی...

خیلی سخته،حتی نوشتن از نبودش خیلی سخته،حتی فکر کردن به اینکه دیگه به هیچ قیمتی با هیچ قدرتی قادر به دیدنش بغل کردنش نخواهی بود سخته این معنای واقعیه عاجز بودنه...!

سومین روز از سال 1391 شد بدترین روز زندگیه من، روزی که برای اولین بار جلوی مینا با صدای بلند و هق هق گریه کردم روزی که برای آخرین بار پدرم رو بغل کردم برای آخرین بار نفس کشیدنش رو نگاه کردنش رو لبخند زدنش رو دیدم ...

دلم برات خیلی تنگه و خیلی تنگ میمونه میدونم منو میبینی میدونم بازم کنارم میمونی مثل مامان که هیچ وقت ترکم نکرد همیشه کنارم موند... خیلی دوستتون دارم ...

خدا بیامرزدش...


نوشته شده توسط زن اول در ساعت 19:10 | لینک  | 

این مدت اصلا فرصت نوشتن نداشتم و امروز هم اومدم تا عید و سال نو رو بهتون تبریک بگم ...

احتمالا تا 13 هم نمینویسم...

سال خوبی داشته باشید مواظب خودتون باشید...


پی نوشت1 : اون قضیه پست قبل خداروشکر حل شد...

پی نوشت2 : عذر میخوام که کوتاه نوشتم واقعا فرصت نداشتم...

تمامی دینم به دنیای فانی، شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوزه عشقی خوشا زندگانی
همیشه خــدایا محبت دلــها، به دلـها بماند بسان دل مـا
که لیلی و مجـنون فسانه شود، حکــایت مـا جـاودانه شود



نوشته شده توسط زن اول در ساعت 18:59 | لینک  | 

با سعید صحبت کردم وبه گفته ی سعید اون تلفن ها مربوط میشه به یه دختری که دو ماهی با ما کار کرد و حدود 1 ماهه که دیگه با هم کار نمیکنیم...

3 ماه پیش این دختر رو خودم استخدام کردم کلا خیلی سر به هوا بود کارش خوب بود اماکاری که 1 ساعته باید تموم میشد چندروز طول میکشید و برای همین هم تصمیم گرفتیم که اخراجش کنیم...!!!

همون موقع هم سعید خیلی اصرار داشت که اون دختر تو شرکت کار نکنه ... اما تا چندروز پیش نمیدونستم که دلیلش نگاه های معنی دار اون دختر و یک سری رفتارهای نادرستش بود ...!!! اون تلفن ها هم به گفته ی سعید مربوط به همین خانم بوده ...

------------------------------------

اون روز وقتی سعید متوجه شد که یکمی حرفهاش رو باور نکردم ازم خواست چندروزی خط اون دست من باشه مال منم دست اون! 



پی نوشت 1 : حرفای سعید رو در مورد اون دختر باور کردم اما اینکه سعید دست رد بهش زده باشه رو مطمئن نیستم!!! بعضی وقتها فکر میکنم شاید باهاش در ارتباط بوده و الان داره تهدیدش میکنه تا ازش سوءاستفاده کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت 2:ببخشید که کوتاه نوشتم چون بهتون قول داده بودم بنویسم و اصلا وقت نداشتم بدون جزئیات نوشتم...


نوشته شده توسط زن اول در ساعت 21:28 | لینک  | 

گوشیش زنگ میخوره یه نگاه به صفحه گوشی میندازه یه نگاه به من! چندبار زنگ میخوره ولی جواب نمیده !
نگاهم میکنه حرفی نمیزنم ... شک داره که من شکی بهش نداشته باشم!
دوباره صدای زنگ گوشیش میاد... بازم یه نگاه به من میندازه!!! دل و میزنه به دریا و از خونه خارج میشه و میره تو حیاط و شروع میکنه به صحبت کردن یک ربع بعد میاد تو خونه...

من اما پر از استرسم ، پر از شک ، هزارو یک جور فکر ناجور تو سرم میچرخه ، قلبم میگه بیخیال بابا یه تلفن ساده بود دیگه، چیزی نشده که!!!!!عقلم میگه کجاش ساده س؟ اگه اینطوره چرا همون اول جواب نداد؟ کی بود که نمیتونست باهاش تو خونه صحبت کنه؟!!!
میخوام بپرسم کی بود؟ چرا همینجا جواب ندادی؟ چرا بیرون از خونه؟!!! اما حجم افکار تو سرم انقدر زیادشده که قدرت صحبت کردن رو ازم گرفته...یه نگاه به سعید میندازم از نوع نگاهش معلومه که اونم از ساکت بودنم تعجب کرده... با خودم میگم حتما داره فکر میکنه که اگه پرسید کی بود چه جوابی بهش بدم؟!!!

اما هیچی نمیگم چیزی نمیپرسم و اونم حرفی نمیزنه ...

یکی دو ساعتی گذشته میگه من میرم حموم. تا میره حموم و مطمئن میشم که بیرون نمیاد میرم سر گوشیش تمام تماس هاش رو پاک کرده !!! هیچ اس ام اس غریبه ای هم نیست! با خودم میگم مگه تو نبودی که میگفتی بازرسی گوشی کار درستی نیست؟!!! چی شد؟ نظرت عوض شد؟ همینه که میگن نباید در مورد دیگران قضاوت کرد ... وقتی میبینی ساکته خودش رو زده به اون راه بخوای نخوای کشیده میشی سمتش ، اینکارو نمیکنی که مطمئن شی گناهکاره ، میخوای به خودت ثابت کنی که هیچ اتفاقی نیافتاده و این تو بودی که اشتباه کردی و اگر به چیزی که میخوای نرسی اونوقته که هزار بار خودت رو لعنت میکنی که چرا اینکارو کردی...

اون روز هیچ حرفی در مورد اون زنگ ها نزدیم نه من چیزی گفتم و نه اون دلیلی برای توضیح دادن دید!!!
...................................................................................................................................
این اتفاق تقریبا دو هفته پیش افتاد بعد اون دیگه چیزی ندیدم تا دیشب!

مادر سعید زنگ زد و شام دعوتمون کرد و من برخلاف میلم قبول کردم ! حال و حوصله مهمونی رو نداشتم ... خیلی زودتر از سعید رفتم خونه بابا خواب بود رفتم تو اتاق خودم و پرت کردم رو تخت داشتم به کارهایی که باید انجام بدم فکر میکردم ، نفهمیدم کی خوابم برد... با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم سعید بود گفت : تا یه ساعت دیگه خونه ام ...
یه نگاه به ساعت انداختم 2-3 ساعتی خوابیده بودم... خودم رو به خاطر قبول کردن دعوت مادر  سعید هزار بار لعنت کردم خیلی خسته بودم و تنها چیزی که میخواستم استراحت بود!

.....................................................................................................................................

برخلاف چیزی که فکر میکردم خیلی هم بد نبود البته تا وقتی که بازم گوشیه سعید شروع به زنگ خوردن کرد و سعید مثل همون روز چندباری جواب نداد اما بعد میزشام رو ترک کرد و رفت بیرون و نیم ساعت بعد اومد!!! مادر سعید متوجه بی حوصلگی و عصبی شدنم بود!!!
موقع خداحافظی مادر سعید چنددقیقه ای دور از ما باهاش صحبت کرد و من مطمئن بودم موضوع صحبتش در مورد همین اتفاق بود...
از اینکه خودش رو میزد به اون راه حرصم گرفته بود انگار نه انگار ، متوجه بود که چه حالیم میدید که چقدر عصبیم میدید که چقدر ناراحتم اما هیچ عکس العملی نداشت!!!
......................................................................................................................................

بغضم گرفته بود خیلی میترسیدم این روزها برای من غریبه نبود این اتفاق ها این حرکات خیلی آشنا بود و من از همه ی اینها خیلی میترسم من از بی توجهی و تلفن های مشکوک خیلی میترسم


پی نوشت 1 : مادمازل ایکس چرا ازت خبری نیست؟ دلمون خیلی برات تنگ شده...

پی نوشت 2 : مادمازل جان میشه لطفا آدرس وبت رو برام بزاری؟


قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!(قیصرامین پور)

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 14:33 | لینک  | 

بعد از اون اتفاق نرگس قطع نخاع شد و بقیه ی عمرش رو که خیلی هم طولانی نبود(8 ماه) روی تخت و بدون هیچ حرکتی سپری کرد من و معصومه خیلی روزا بهش سرمیزدیم ... بعد از فوت نرگس پسرشون همراه پدرش و تو یه شهر دیگه زندگی کردن و من و معصومه هم از همون موقع ازش بی خبریم...
اون روزها خیلی روزهای دردناکی بود هم برای نرگس و هم برای ما، نرگس همیشه میگفت : آرزو دارم یه بار دیگه هم شده پسرم رو بغل کنم و بعد بمیرم...
به آرزوش نرسید چون هیچ وقت دستاش قدرت تکون خوردن پیدا نکردن ...
میدونم الان داره تمام این نوشته ها رو خط به خطشون رو میخونه ، میدونم که حالت خوبه و اونجا کسی نیست که قلبت رو بشکنه و تنهات بزاره...
تو برای من و تو زندگیه من خیلی مهمتر از یه دوست ساده بودی به خاطر تمام چیزهایی که ازت یادگرفتم ممنونتم

روحت شاد دوست عزیز و فراموش نشدنیه من...

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 20:22 | لینک  | 

گفت : نسبتتون باهاش چیه؟
 ـ خودشون من رو میشناسن...
لرزش صداش رو به وضوح حس میکردم 
گفت : میشه منم بشناسمتون؟
نمیدونستم چی بگم ... یکمی هم ترسیده بودم
الو خانم ؟
ـ بله؟ 
میشه بدونم چه نسبتی با شهرام دارید؟
ـ من دوستشون هستم .
پس چرا من شمارو نمیشناسم؟
ـ (خیلی هل شده بودم) نمیدونم...
من همکار شهرام نیستم همسرشم...
ـ شکه شده بودم باورم نمیشد ... گفتم : همسرش؟!!!!
بله من همسرشم  صدات نشون میده کم سن و سالی آخه از رابطه با یه مردی که زن و بچه داره چی بهت میرسه؟
ـ (زبونم گرفته بود) به خدا خانم معصومه نمیدونست شهرام زن داره به خدا نمیدونست...
مگه تو معصومه نیستی؟
ـ نه ... معصومه دوستمه ازم خواست با شهرام تماس بگیرم منم اینکارو کردم ... ولی به خدا نه من نه معصومه نمیدونستیم شهرام زن داره ...
خودش چرا زنگ نزد؟
ـ ببخشید خانم من قول میدم دیگه به این خط زنگ نزنم به دوستم میگم که شهرام زن داره قول میدم دیگه سراغ شهرام نیاد...
زنگ بزنید هم اون جواب نمیده همون موقع که این خط رو انداخت یه گوشه فهمیدم اتفاقی افتاده!
ـ من که خیلی ترسیده بودم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانینا که اومدن خونه سریع لباسهام رو پوشیدم و رفتم خونه معصومه اینا و همه چی رو براش تعریف کردم...باورش نمیشد گفتم اگه خودت هم تماس بگیری اون زن جوابت رو میده... فقط گریه میکرد ، باورش نمیشد شهرام زن داشته باشه و اون تو این مدت متوجه نشده باشه... میگفت مگه میشه ما خیلی شبها هم با هم صحبت میکردیم یعنی شبها هم خونش نبوده؟ امکان نداره حتما اون زنه بهت دروغ گفته ...گفتم بهتره دیگه بیخیال شهرام بشی اون زن برای چی باید دروغ بگه؟ چی بهش میرسه؟ ... اما این حرفها فایده نداشت معصومه نمیخواست یاور کنه ... میگفت تا وقتی اون زن رو نبینه باورش نمیشه ازم خواست باهاش تماس بگیرم و ازش بخوام چندروز دیگه همدیگرو ببینن(تا اون روز حال معصومه هم بهتر میشد) و متاسفانه اینکاررو انجام دادم و قرار شد هفته بعد اونها همدیگرو ببینن... 

_____________________________________________________________________________
چندروزی از اون اتفاقات گذشته بود ... حال معصومه خوب شده بود و میومد مدرسه...

قرار بود اون روز بره دیدن زن شهرام فکر میکرد اون زن دروغ میگه بهش گفته بود اگه راست میگی باید شناسنامه خودت و شهرام رو بیاری ببینم...
قرار بود نزدیکی های مدرسه همدیگرو ببینن ازم خواست منم باهاش برم اول مخالفت کردم اما وقتی اصرار معصومه رو دیدم قبول کردم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قد نسبتا بلندی داشت و صورتش فوق العاده زیبا بود طوری که حتی معصومه هم باور نمیکرد کسی بتونه به همچین زن زیبایی خیانت کنه...
خبری از داد و فریاد نبود خیلی آروم بود  اما نگاهش خیلی غم داشت تک تک ثانیه های اون روز یادمه...

شناسنامه رو جلوی معصومه گذاشت گفت میتونی نگاه کنی من زن شهرامم و اگه الان اینجا نشستم برای حفظ شهرام نیست فقط نمیخواستم تو هم مثل خیلی های دیگه بدبخت بشی ... تو اولین دختری نیستی که شهرام باهاش دوست بوده آخرینش هم نیستی ...
منم اگر از شهرام جدا نمیشم برای اینه که کسه دیگه ای رو تو دنیا ندارم و جداشدنم از شهرام نه برای من نه برای پسرم سودی نداره...(اونها یه پسر هم داشتن)
حالا بهتره به جای گریه کردن همه چیزرو فراموش کنی من اگه تو سن و سال تو بودم واسه همچین مردی اشک نمیریختم...
از جاش بلند شد شناسنامه ها رو پرت کرد تو کیفش و از ما خداحافظی کرد...
گفتم : خانم تو رو خدا مارو ببخشید ...(همیشه از نفرین میترسیدم اون موقع هم میترسیدم نفرینمون کنه !!!!!!)
شماها از چیزی خبر نداشتید .
دستش رو دراز کرد سمتم ... خیلی سرد بود درست مثل نگاهش ـ با وجود چشمای فوق العاده زیبایی که داشت سردی نگاهش رو حس میکردم ناامیدی و رنج رو میتونستم از نگاهش بخونم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چندقدمی از ما دور شده بود که صدای فریادش رو شنیدم ـ وقتی برگشتم خبری از اون زن زیبا نبود تمام سرش غرق خون بود ....

ادامه دارد...

وقتی به این فکر میکنم که جهنم چیست ، به این نتیجه میرسم که جهنم رنج موجودیست که توان دوست داشتن ندارد .

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 0:25 | لینک  | 

چون خیلی وقته از اون سال گذشته نمیتونم دقیقا مکالمات رو به خاطر بیارم خیلی کلی مینویسم...

--------------------------------------------------------------------------------

معصومه : بهار خواهش میکنم به شهرام بگو من خودکشی کردم بهش بگو اگه الان بیاد خواستگاریم حتما قبول میکنن...اون خبر نداره که من تو چه حال و روزی ام ...تورو خدا برو بهش بگو... آدرس مغازه ش رو برات مینویسم... شماره ش رو هم مینویسم ولی حضوری ببینش اینطوری بهتره!!!
_ من نمیتونم معصومه خودت میدونی من ازش خوشم نمیاد بعدشم مغازه ش از خونه ی ما خیلی دوره نمیتونم برم اونجا...
معصومه : حالا یه بار ازت یه کاری خواستم اااا ، تورو خدا بهااااااااااااااااار!
_ نه من نمیتونم تا اونجا برم!!!خب چرا خودت باهاش تماس نمیگیری؟
معصومه : مگه نمیبینی ، نمیذارن از جام بلندشم ، خیلی مراقبم هستن نمیتونم...
_ من نمیتونم تا اونجا برم در ضمن تو چه اصراری داری؟ خب مگه نمیگی دیگه نمیخواد باهات باشه؟ به زور که نمیتونی وادارش کنی باهات ازدواج کنه...!
معصومه : اون به خاطر من اینکار رو میکنه برای اینکه بیشتر از این اذیت نشم... خیله خب نمیخواد بری در مغازه ش باهاش تماس بگیر... اگه این کارم نکنی دیگه نه من نه تو!!!
___________________________________________________________________________

آذر ماه بود و هوا خیلی سرد ... مامان و بابا برای خرید رفته بودن بیرون . چندروزی از دیدارم با معصومه میگذشت...
اول با معصومه تماس گرفتم ازش پرسیدم خودت تونستی با شهرام تماس بگیری؟ با حالت قهر پرسید یعنی هنوز نزدی؟ واقعا که انقدر کار سختیه؟ و گوشی رو گذاشت!!!

همیشه حس ششم قوی یی داشتم . یه حسی بهم میگفت نباید باهاش تماس بگیرم از طرفی هم نمیخواستم دوستم رو ناراحت کنم . به هر صورت بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم و با اون شماره تماس گرفتم...

_________________________________________________________________________

بعد از چند بوق یه خانمی گوشی رو برداشت، هول شدم گفتم : ببخشید من با آقا شهرام کار داشتم!!!
گفت : شما؟
گفتم : ببخشید ،مثل اینکه اشتباه گرفتم و گوشی رو گذاشتم...
فکر کردم شماره رو اشتباه گرفتم...
دوباره تماس گرفتم ... همون خانم گوشی رو جواب داد... گفتم ببخشید خانم فکر کنم شماره رو اشتباه میگیرم...
گفت : نه خانم درست گرفتید آقا شهرام نیستند میتونم بپرسم شما کی هستید؟
با کمال پررویی گفتم : شما کی هستید؟
گفت : من همکارشون هستم ، شما خودتون رو معرفی کنید بهشون میگم تا باهاتون تماس بگیرن...
گفتم : من معصومه هستم لطفا بهشون بگید با من تماس بگیرن!!!
گفت : نسبتتون باهاش چیه؟
گفتم : خودشون من رو میشناسن...
لرزش صداش رو به وضوح حس میکردم ...........................

ادامه دارد...


توضیح : چون تو وبلاگ اسم های مستعاره این بار اشتباهی اسم واقعیه شهرام رو نوشتم ...
اسمش تو وبلاگ شهرامه !!! ولی تو این پست اشتباهی اسم حقیقیش رو نوشتم! ممنون از یادآوریتون...تصحیح شد...

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 13:33 | لینک  | 

معصومه تو خیالاتش ازدواج با شهرام رو پرورونده بود و تمام مدت به زندگی با شهرام و آینده شون فکر میکرد...
شهرام به معصومه قول داده بود که بزودی میاد خواستگاریش و اینکار رو هم انجام داد!!!! البته به تنهایی.

شهرام از معصومه خواستگاری کرد اما خانواده ی معصومه به شدت مخالف بودن و البته دلایل منطقی برای مخالفت داشتند مثل اختلاف سنی زیادشون  اما هیچ دلیلی نمی تونست معصومه رو قانع کنه و همین مادر و پدرش رو نگران میکرد...

شهرام رابطه ش رو با معصومه کم کرده بود و بعد یه مدت کوتاه هم از معصومه خواست دیگه با هم نباشن و دلیلش هم این بود که : نمیتونیم با هم ازدواج کنیم و من نمیخوام تورو بیشتر از این اذیت کنم و ...!!!
معصومه اواخر رابطه ش با شهرام خیلی افسرده شده بود ، بعدها فهمیدم رابطه ی اونا در حد یه دوستی ساده نبوده و اونها رابطه شون فراتر از یه دوستی بوده...

معصومه به شهرام پیشنهاد داده بود تا با هم فرار کنن اما شهرام مخالفت میکرد و از معصومه میخواست دیگه نه باهاش تماس بگیره و نه به محل کارش بیاد...

معصومه روزهای سختی رو میگذروند و متاسفانه به جز شهرام همه رو مقصر این اتفاقات میدونست...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دو سه روزی میشد که از معصومه بی خبر بودم... گوشی رو برداشتم و شماره خونه شون رو گرفتم ، مادرش با صدای غمگین و بی حالی جواب داد وقتی حال معصومه رو پرسیدم شروع کرد به گریه کردن و گوشی رو قطع کرد... از اونجایی که مادرم با مادر معصومه دوست بود با هم به خونه شون رفتیم و متوجه شدیم که معصومه خودکشی کرده(البته نمرده بود) و جالب اینه که اینکار رو با خوردن وایتکس انجام داده بود!!!!!!!
به نظرم میومد که معصومه اینکار رو فقط برای جلب توجه خانواده ش و شهرام انجام داده بود و خودش هم میدونست که با خوردن وایتکس نخواهد مرد...

ادامه دارد



نوشته شده توسط زن اول در ساعت 17:30 | لینک  | 

اون موقع که شناختمت 17 سالم بود ...
آشنایی خوبی نبود ، آشنایی که زندگیه تورو تباه کرد!
و روی قلب من زخم عمیقی از اون روزها به جا موند ...
میدونم حق ندارم با تو در مورد این چیزها حرف بزنم ، دردهایی که تو کشیدی در مقابل احساس من خیلی وسیع بودند...شاید تنها چیزی که تو داشتی و من نداشتم گوشی بود برای شنیدن حرفهات ... من هیچ وقت نتونستم اون روزها رو با کسی در میون بزارم... 
یادته با حرفهای تو چقدر اشک میریختم ؟ و تو ازم میخواستی گریه نکنم ! ای کاش الان هم اینجا بودی و ازم میخواستی اشکامو پاک کنم و قوی باشم... تو دوست و همدم خوبی بودی از دست دادنت برای من راحت نبود ، همیشه بهم می گفتی خیلی احساساتی هستم و این یه روز لطمه بزرگی بهم میزنه... 

.....................

اون روز رو یادته ؟ سومین ماه پاییز بود... معصومه به خاطر همسر تو دست به خودکشی زده بود و من برای همین باید با همسرت حرف میزدم... راستی معصومه رو هم ببخش اون نمیدونست شهرام زن داره من هم تا اون لحظه هیچی نمیدونستم، تا وقتی به جای همسرت با تو صحبت کردم و تو من رو با معصومه اشتباه گرفتی...
اون روزها نمیدونستم یه جورایی تقدیر تو برای من هم رقم میخوره، شاید هم من گناهکار بودم که با همین درد امتحان شدم!

.....................

شهرام همیشه به معصومه میگفت خیلی دوسش داره و اختلاف سنیه اونها باعث نمیشه که از هم جدا بشن و یه روزی با هم ازدواج میکنن! معصومه شاید زیادی ساده لوح بود! اما به قول قدیمیا عشق چشماشو کور کرده بود...
شهرام یه مرد قدبلند با ظاهر آراسته و قیافه ی معمولی بود ، معصومه هم دختر قشنگی بود و فوق العاده شیطونو احساساتی ! و شهرام هم از همین احساساتی بودن اون سوءاستفاده میکرد.
تقریبا هر روز همدیگرو میدیدن ، معصومه برای دیدن شهرام حتی قید مدرسه رو هم میزد و این براش مشکلات زیادی رقم زده بود...

ادامه دارد...


پی نوشت : برای نوشتن داستان زندگیه نرگس ( همون دوستی که تو پست قبل ازش نوشتم) خیلی دودل بودم اما بالاخره تصمیم گرفتم ازش بنویسم... زندگیه نرگس یه جورایی هم به من مربوط میشه ، یعنی من خودم رو مقصر یک سری اتفاقت بدی میدونم که برای نرگس افتاد...


انسان ها وقتی تنها نیستند میروند و وقتی تنها میشوند باز میگردند...!


امشب آرزوهاتو بذار رو بال فرشته ها و تا رسیدن به آسمون دعا کن، صدای اجابت که به دلت رسید منو فراموش نکن... یلداتون مبارک

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 21:30 | لینک  | 

یه مدت دوباره اومدی تو فکرم ، چقدر زیبا بودی ، موهای مشکی و چشمای معصوم و ظرافتت ... هنوز از عذاب وجدانم کم نشده ، هنوز هم خودم رو مقصر بلایی میدونم که سر تو اومده... ای کاش منو ببخشی ، ای کاش حلالم کنی فرشته معصوم و بیگناه ...
هنوزم وقتی یادت میافتم اشک از چشمام سرازیر میشه، میبینی؟ مثل الان که برای اولین بار دارم ازت می نویسم ، میدونم که اینجارو میخونی ، میدونم همیشه کنارمی حتی اگه نبینمت ...

چندوقتیه بدجور تو ذهنم قدم میزنی ... انگار یه نشونه هایی برام میفرستی که فراموشت نکنم ... دیروز وقتی مینا لیوان رو شکست و دستش برید بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم ، یاد اون روزی افتادم که میخواستی پسرت رو بغل کنی و اشکاش رو پاک کنی ولی نمیتونستی ، نگاهش میکردی و التماس میکردی گریه نکنه ... درست میگفتی... مثل همیشه ... از گذشته نمیشه فرار کرد ...
راستی از پسرت چه خبر؟ انقدر دوست دارم ببینمش ، حتما الان برای خودش آقایی شده... یعنی منو به یاد داره؟!
میدونم وضع تو خیلی خوبه ، توپه توپ... میدونم خدا خیلی دوستت داره ... آره خیلی دوستت داره، آخه مثل تو خیلی کمه ، مهربون ، باوقار ... آخ که چقدر دلم برات تنگه ... 
برام دعا کن فرشته مهربون سرگذشت من... 
_____________________________________________________________________________

میدونم چیزی از نوشته های بالا نفهمیدید... این پست  واسه خودم و اون زنیه که بزرگترین نقش رو تو زندگیه من داشت...

انقدر حرف تو دلم هست که دوست دارم بنویسم...بعضی رازهام و دوست دارم با شما در میون بذارم ، رازهایی که عزیز ترینهام ازش بیخبرن ولی نمیشه تا میام بنویسم همه چی از ذهنم خالی میشه ، هزار تا فکر میاد تو سرم و پشیمونم میکنه ... شاید یه روزی این جرات رو پیدا کردم که بنویسم... 

همه چی خوبه و خداروشکر مشکلی نیست.

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را              دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز          باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 17:36 | لینک  |