من بهاره یک زن !

و اما خداحافظی...

اینجا دوستای زیادی پیدا کردم، دوستانی از جنس زن اول! زن دوم! دوستانی با عقاید مختلف، دوستان موافق و مخالف، دوستانی که از شهریور 89 همراهم شدند با انتقادها، پیشنهادها، راه حلها و حتی گاهی ناسزاها! مادمازل عزیزم با راهنمایی های همیشه به درد بخورش! پریس دوست داشتنی ام با کامنت های پرانرژیش، طهورای نازنینم با درد دلهاش و قلب مهربونش، خورشید،پرشکوه، سارا، من، دختر دیوونه، لعنت به هوس، هنوز میخونمت،عسل خانمی،غریبه آشنا،مهدیه م،مهسای تنها، فریبا،مژگان و خیلی های دیگه که شاید دیگه اینجا رو نمیخونن ولی زمانی با دلگرمی ها و همراهی شون کمکم کردند... صمیمانه و صادقانه از همتون ممنون و سپاسگزارم...

و سرنوشت این وبلاگ...

میخواستم وبلاگ رو حذف کنم اما با خودم فکر کردم:

روزی که شروع به نوشتن این خاطرات کردم رسالتی را بر دوشم حس کردم و اون هم نوشتن از دردهای یک زن تنها و شکسته بود، زنی که تا روز آخر عمرش زخم هایش التیام نخواهد یافت، زنی که مسبب شکستنش مردی بود که تکیه گاهش شده بود، همه ی دنیایش شده بود. زنی که دلیل تنها ماندنش، قلب زنانه دیگری بود که عاشق شده بود اما اشتباه عاشق شده بود...

و فقط خواستم یک اصل را در زندگی رعایت کنیم : قلب هیچ انسانی رو به هیچ قیمتی نشکنیم که هیچ چیزی ارزشش بالاتر از قلب پاک یک انسان نیست .

پس آرشیو این وبلاگ فعال میمونه تا شاید باز هم کسی با خوندن این خاطرات کمی بیدارشه و از آزردن همسرش، هم جنسش، هم نوعش دست بکشه.

به امید روزهای خوب...

حلالم کنید

بهاره 31 اردیبهشت 1393 ساعت 3:50

 

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 15:42 | لینک  | 

تصمیم به حذف وبلاگ دارم قبلش یه پست خداحافظی خواهم نوشت.

نظرات پست قبل تایید نخواهد شد. بابت راهنمایی هاتون در مورد مهدی ممنون خداروشکر خوب شد.

لطفا به این لینک مراجعه کنید : http://ghe3.persianblog.ir/post/253/

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 21:41 | لینک  | 

از همون روزی که اومدم تو اتاق و تو با اضطراب لپ تاپ رو بستی یکمی شک کردم تا دیروز که توی هیستوری لینک وبم رو دیدم و تاریخ ها نشون میداد یک هفته ست هر روز اینجا رو میخونی ... من از اینکه اینجا رو پیدا کردی و تمام خاطرات خوب و بدم رو خوندی ناراحت نیستم، اینجا جاییه که حدود چهار سال همدم روزهای خوب و بدم بوده، روزهایی که تو نبودی، اینجا و دوستای مهربونم کمکم کردن تا سرپا بمونم و حالا که هستی شاید بهتر باشه از اینجا باخبر باشی. البته بهتر بود قبل از اینکه متوجه بشی خودم نشونت میدادم ولی اینطور پیش آمد!

نمیدونم بابت پنهان کردن اینجا دلخور هستی یا نه، اما اگر هستی میخوام بدونی اینجا مثل همون دفتر خاطرات توئه که من یواشکی خوندمش با این تفاوت که من خاطراتم رو با دوستای مجازیم در میان گذاشتم...

دو روزه کمی گوشه گیر شدی ولی راجب موضوعی که ناراحتت کرده با من صحبت نکردی و من فکر کردم شاید به خاطر این موضوع باشه... اگر دوست داشتی میتونیم امشب راجبش صحبت کنیم چون من طاقت دیدن اخمت رو ندارم و تو این رو بهتر از هر کسی میدونی...

اینجا بارها از دوست داشتن تو نوشتم و همه خوندنش حالا که خودت میخونی میخوام بازم تکرار کنم که تا همیشه:

دوستت دارم ♥

پی نوشت1: سلام مژگان جان خوبی؟ تو جزو اولین دوستهای مجازیم هستی و خوشحالم که بازم بهم سر میزنی . ممنون میشم آدرس وب جدیدت رو برام بذاری .

پی نوشت2: روزی زبون مهدی و سقف دهنش برفک زده ، کسی میتونه راهنمایی کنه؟ 

پی نوشت3: خیلی جالبه بخونیدش http://khodayekhobamii.blogfa.com/post-94.aspx

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 14:54 | لینک 

گاهی وقتا لازمه که برگردی و تمام خاطرات گذشته رو مرور کنی .از روزهای کودکی تا روزهای شیرین نوجوونی و جوونی و ... 

 

گاهی وقتا لازمه به کارهایی که انجام دادی فکر کنی .به اشتباهات و به خوبی هات به رازهات و به انتخاب هات به دلهایی که شکستی و دلهایی که شاد کردی و بدون ارفاق به خودت نمره بدی تا محک زده باشی انسان بودنت رو، ولی اگه کم آوردی غصه نخور . یادت باشه انسانه و خطاهاش و خدایی که تو رو با تمام خطاهات دوست داره و منتظره تا برگردی و صداش بزنی ...

پس...

سجاده ت رو پهن کن و ازش بخواه از خطاهات بگذره 

ازش بخواه تا رهات نکنه 

و

با 

تمام وجودت بهش بگو :

که دوسش داری و برای تمام اشتباهات پشیمونی 

اونوقته که نگاهش رو روی شونه های خمیده ت حس خواهی کرد و این قشنگترین و زیباترین حس دنیاست که خدا رو در کنارت داشته باشی . بخشنده ترین و مهربانترین خدا ! دوستت دارم ، خیلی خیلی دوستت دارم.

____________________________________________________________________________

روز زن و روز مادر رو تبریک میگم . پست ربطی به روز زن نداره فقط دلم خواست که بنویسم از خدایی که تمام این خوشبختی رو مدیونشم خدایی که در سخت ترین روزها با نشانه هاش با عظمتش رهام نکرد. منو ببخش برای ساعتهایی که از یادت غافل شدم و هیچ وقت تنهام نذار...

خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
خدایا هیچ وقت رهایم نکن...
نوشته شده توسط زن اول در ساعت 21:8 | لینک  | 

عیدتون مبارک 
 
 
آرزوی من فقط برای زنان رنجکشیده سرزمینم است. قلبتان آرام و هرروزتان سرشار از عشق. دوستتون دارم ♥
 
پی نوشت1:این مدت نمیتونم وب رو چک کنم . بعد از 13 جواب کامنت ها رو میدم.
پی نوشت2: احتمالا میریم مسافرت و انتخاب سعید شهر اردبیله. اگه کسی جاهای دیدنیشو میشناسه راهنمایی کنه البته بجز سرعین
نوشته شده توسط زن اول در ساعت 20:7 | لینک  | 

از پشت پنجره به مینا و سعید نگاه میکنم که سعی دارن یه آدم برفی بزرگ درست کنن تا چندوقتی عمر کنه و بتونن هر روز نگاهش کنن و کلی به خودشون افتخار کنن ، مهدی سرما خورده و خوابه و من نمیتونم تو درست کردن آدم برفی باهاشون سهیم باشم... سعید میاد و دوربینو با خودش میبره و کلی هم عکس از مینا خانم میگیره و قرار میشه هر وقت مهدی بیدار شد اونم ببریم پایین تا با آدم برفی عکس بگیره و اولین خاطره زمستونیش برای همیشه ثبت بشه ...

 

برای شام قرمه سبزی درست کردم و این اولین بار در تمام سالهای زندگیه مشترکمونه که قرمه سبزیی درست کردم که خودم سبزیش رو گرفتم و پاک کردم و تفت دادم و سرخ کردم!!!!! و برای همین کلی به خودم افتخار میکنم (شاید از نظر خیلی از خانم ها کار خیلی پیش پا افتاده و ساده ای باشه ولی من برای اولین بار اینکارو انجام دادم) بعد از صرف شام مهدی رو آماده میکنم تا بریم پایین و عکس بگیریم...

مهدی رو حسابی میپوشونم و خودمم آماده میشم و چکمه هایی که مدت ها بود میخواستمشون ولی سعید راضی به خریدشون نمیشد و پام میکنم( سر بازی سپاهان و پرسپولیس ازش خواستم اگه پرسپولیس برد بریم اون چکمه رو بخریم و اون حین بازی قول داد که اگه ببره اینکارو میکنه _دلیل مخالفتش مدل چکمه بود) و میریم پایین و کلی عکسای قشنگ میگیریم و برف بازی میکنیم و مهدی هم از اون حالت کسلی درمیاد و کلی ذوق میکنه ...

مینا و سعید و مهدی بغلش کمی جلوتر از من راه میرن و صدای خنده هاشون فضای تاریک پیاده رو- رو پر میکنه و من با خودم فکر میکنم این زیباترین منظره ایه که در تمام عمرم دیدم و برای داشتن هر سه شون خدارو بارها و بارها شکر میکنم...

هیچ لذتی بالاتر از داشتن یه خانواده خوب که همه ی اعضاش همدیگه رو دوست دارن و صمیمانه به هم عشق میورزن نمیتونه آرومت کنه و این یعنی خود خود خوشبختی 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

که تنها دل من ، دل نیست

 

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 17:30 | لینک  | 

دیروز بعد از کلی صحبت در ارتباط با اشتغال من باز هم نتیجه ای حاصل نشد و آقا سعید از موضعشون کوتاه نیومدند.سعید معتقده نیازی نیست کار کنم و ترجیح میده من تو خونه و با بچه ها وقتم رو بگذرونم، اگر از علاقه ای که به کار کردن دارم بگذریم تنها دلیل من برای کار کردن، ترس از جدایی دوباره و ناتوانی من در اداره زندگی ست. اوایل صحبتمون تنها دلیل سعید، بچه ها و تربیت اونها بود ولی وقتی اصرار منو دید گفت که دوست نداره من با آقایون همکار صحبت کنم و اگه بخوام کار رو شروع کنم به ناچار این اتفاق میافته... من این حساسیت سعید رو از نوشته های دفتر خاطراتش(تو پست های قبلی براتون نوشتم) میدونستم و بعد از این حرفش دیگه چیزی نگفتم و تا الان که ساعت 2.45 دقیقه شبه داشتم به حرفاش فکر میکردم و وقتی دیدم خوابم نمیبره اومدم اینجا و کامنت رویا رو دیدم که یه لینک بهم معرفی کرده بود و ازم خواسته بود بخونمش...

 

با نتایجی که از یکروز فکر کردن گرفته بودم و بعد از خوندن این وبلاگ تصمیم گرفتم طبق خواسته ی سعید کار رو کنار بذارم و وقتم رو صرف تربیت بچه ها و جلب رضایت سعید کنم.میدونم الان خیلی هاتون دلخور میشید و شاید فکر کنید تصمیمم اشتباهه، اما من مطمئنم تصمیم درست رو گرفتم و حتی ذره ای بهش شک ندارم... شاید اگه بار اول هم به جای کار کردن، تمام وقتم رو برای همسر و دخترم میذاشتم اون اتفاق نمیافتاد! شاید من به اندازه کافی نتونستم یه زندگی خوب بسازم و خواسته های همسرم رو برآورده کنم و رضایتش رو جلب کنم که اون اتفاق افتاد... میدونم الان خیلی ها میگن" اگه باز هم رفت سراغ یکی دیگه چیکار میکنی؟ دفعه قبل کار و موقعیت خوبی داشتی و تونستی بدون سعید زندگی کنی!" اما من ایندفعه تمام سعی م رو میکنم و تمام نقطه ضعف ها و اشتباهات گذشته رو جبران میکنم و اگر خدایی نکرده باز هم این اتفاق افتاد من با روزومه کاری و تخصصی که دارم خیلی راحت میتونم کار پیدا کنم و به زندگی ادامه بدم...

پی نوشت : "10 نکته مهم در زندگی زناشویی که هر زن و مردی باید بداند" در ادامه مطلب دوست داشتید بخونید جالبه.

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زن اول در ساعت 2:47 | لینک  | 

چه سخاوتمند است پاییز

که شکوه بلندترین شبش را

عاشقانه پیشکش تولد زمستان کرد

زمستانتان سفید و سلامت . . .

یلدا مبارک

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 17:20 | لینک  | 

پریشب خونه مادر سعید دعوت بودیم و شب همونجا موندیم ظهر بچه هارو سپردم به مهرنوش(خواهر سعید چندروزه که اومده) و خودم رفتم بهشت زهرا دیدن عزیزترن کسام... کلی باهاشون درد و دل کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن . جاشون خیلی خالیه دلم براشون یه ذره شده ، راستش رو بخوام بگم دلم برای پدرم بیشتر تنگ شده! یعنی یه جورایی دلم از دست خودم گرفته از اینکه چندسال از زندگیم رو بدون اون زندگی کردم ، از اینکه دلش رو شکستم و تنهاش گذاشتم ، عذاب وجدان دارم که پدرم رو چندسال تنها گذاشتم ...اون که بعد از مادرم به جز من کسی رو نداشت ولی من فرزند خوبی نبودم در حالی که اونها پدر و مادر خیلی خوبی بودن و من نتونستم حقی رو که به گردنم داشتن ادا کنم و الان فقط افسوس میخورم و هیچکاری ازم برنمیاد. ازشون معذرت خواهی کردم و خواستم منو ببخشن و حلال کنن.

به خودم که اومدم سه ساعتی از اومدنم میگذشت و من اصلا متوجه گذر زمان نبودم باهاشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه مادر سعید، مهدی و مینا رو گرفتم و رفتیم خونه خودمون تا شب همینطور بی حوصله و کسل بودم . شب هم تا صبح بیدار بودم و بعد از نماز صبح خوابیدم...

امروز هم همچنان همونطور میگذره و بی دلیل بی حوصله و بی حالم ، احساس تنهایی میکنم ،دلم یه پیاده روی زیر بارون بدون چتر تنهای تنها میخواد...

پی نوشت1 : دوست ندارم ناراحتتون کنم من هرازگاهی از این دلتنگی های گذرا دارم به مرور زمان میگذره...

پی نوشت 2 : سعید قراره یکی دو روز برای یه قرار داد کاری بره کیش و از من خواست این دو روز رو برم خونه مادرش ولی من ترجیح میدم خونه خودمون بمونم ... شاید این دو روز رو مهرنوش بیاد پیش من...

عشـــــق اگر عشـــق باشد!
هم خنــــده هایت را دوست دارد،هم گریـــــه هایت را . . .
هم لحظه های شادابی ات را می پسندد،
هم روزهــــای بــی حوصلگــی اتـــــــــ را . . .
هم دقایق پر ازدحامت را همراهی می کند،
هم دقایق تنهایی اتـــــــ را . . .
عشـــق اگر عشــــق باشد!
هم زیبایی هایت را دوست دارد،هم اخم هایت در روزهای تلخی . . .
با یک اتفــاق
تو را تعویض نمی کند
همراهــی ات می کند تا بهبــــود یابی . . .
هر ثانیه دستانش در دستان توست،در سختی و آسانی . . .
تا ابــــــد . ..
 

 

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 5:49 | لینک  | 

دوستم به دیدن همسر اول رفت و خلاصه ماجرا :

 

همسر اول به دوستم گفته بود که :

*من همسر دوم ایشون هستم . من با این آقا بعد از فوت همسر اول ازدواج کردم! 

*این بچه ها هم از همسر اولشون هستن!

*به من گفتن چه رضایت بدی چه نه من ازدواج میکنم! و منم به ناچار و چون پدرم فوت کردن و مادرم هم خیلی پیره و توانایی اداره زندگیش رو نداره پذیرفتم.

*اگه فکر میکنی اون برای بچه ت پدری میکنه و تکیه گاهت میشه در اشتباهی چون اون برای بچه های خودش هم پدر خوبی نیست چه برسه به بچه ی شما

حالا دیگه تصمیم با خودته ولی اگه تصمیمت عوض شد خواهش میکنم بهش نگو که به خاطر حرفای من بوده اصلا بهش نگو من چه حرفایی بهت زدم.

دوست بنده هم بعد از شنیدن این حرفا و پی بردن به دروغ های آقا تصمیمشون عوض شد و بعد از یکی دو هفته جواب رد به ایشون دادن و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد...

پی نوشت 1: پسر کوچولوم چهار دست و پا میره و حسابی شیطون شده...

پی نوشت 2: فرشته کوچولوم چند روزه صبح زود بیدار میشه و با باباییش میره شرکت و از این قضیه خیلی هم راضیه... 

پی نوشت 3: پدر خانواده این روزا به خاطر یه قرارداد خیلی خوب کلی شنگوله و ما هم از این فرصت استفاده کردیم تمام خواسته های ریز و درشتی که مدت ها ته دلمون مونده بود مطرح کردیم و خوشبختانه جواب مثبت هم گرفتیم...

پی نوشت 4: من هم این روزها حال روحیم بسیار خوبه و از همه چی راضیم به جز همون قضیه ی اشتغال بنده که اون هم به امید خدا حل میشه... 

در دوستی هم باید
فاصله تان را با آدمها رعایت کنید
بعضی ها یکدفعه می زنند روی ترمز؛ 
و آنوقت تو هستی که مقصری …!

نوشته شده توسط زن اول در ساعت 19:55 | لینک  |